هوا یک دفعه خنک شد، ابرهای تیره و قرمز و کمی خاک و دقایقی بعد باد شدید، باران ریز ریز و محکم با ذرات خاک شروع شد. مستاصل شده بودیم که چند تا جوان عراقی آمدند و ویلچر را بلند کردند و به سمت سالن خانم ها بردند. من هم زیر رگبار آسمان وارد موکب شدم. هوا که آرام تر شد دوباره حرکت کردیم و بقیه را پیدا کردیم اما ...
عبدالله پرسید اینترنت رو چک کردی؟! گفتم نه! گفت یکی فوت کرده، گفتم کی؟ گفت مسعود ...
ای واااای، چرا ، از بالکن مغازه اش افتاده و ...
این بخش از تلخی سفر را شاید دوباره عمو شدنم جبران کرد!
+ چقدر سخت است با آدم هایی هم سفر شوی که شیوه راه رفتنشان، کار گروهی شان، رسیدگی به شکم مبارکشان، با تو 180 درجه متفاوت باشد!
+ کاش می شد سال آینده تنها بروم!
+ برای اولین بار در تمام عمرم انتظار روزهای سرد را می کشم!
+ ح ر ف ه ای م نای راه رفتن ن د ا ر ن د!
+ چرا کسی نیست!
ثانیه های سپید...ما را در سایت ثانیه های سپید دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 203