عمو گفت به خاطر سرمای زیاد, بره های تازه متولد شده را در اتاق نگه می داریم. هوس کردم ببینمشان. در اتاق را باز کردم, یکی شان با صدای نازک و زیبایی, بع بع کرد و فرار کرد. دنبالش دویدیم. وارد محوطه شد, از بین ده ها گوسفند, بلافاصله مادرش را گرفت و شروع به مکیدن پستان مادر کرد و شیر خورد. مادرش هم لیسش می زد. چه محبتی در نگاهش بود, چه عشقی ...
آخ آخ آخ که چقدر جلوی اشک ریختنم را گرفتم!
ثانیه های سپید...ما را در سایت ثانیه های سپید دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 164