موشک ها دانه دانه می آمدند. دنبال بقیه می دویدم و سعی می کردم کنترلشان کنم. پناهگاه نزدیک بود اما تا فرستادن همه به آنجا, آرام و قرار نداشتم. انفجارها نزدیک بودند و منتظر بودم بعد از پناه گرفتن همه, اسلحه را بردارم و بروم و ...پشت نخل مخفی شده بودم. نگران از وضعیت امنیت بقیه اما خوشحال از اینکه بالاخره اشتباه کردند و به جنگ آمدند!
فضای مهیجی بود
خواب بود
خواب خوبی بود
ثانیه های سپید...ما را در سایت ثانیه های سپید دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 184