
موشک ها دانه دانه می آمدند. دنبال بقیه می دویدم و سعی می کردم کنترلشان کنم. پناهگاه نزدیک بود اما تا فرستادن همه به آنجا, آرام و قرار نداشتم. انفجارها نزدیک بودند و منتظر بودم بعد از پناه گرفتن همه, اسلحه را بردارم و بروم و ...پشت نخل مخفی شده بودم. نگران از وضعیت امنیت بقیه اماxa0خوشحال از اینکه بالاخره xa0اشتباه کردند و به جنگ آمدند!xa0فضای مهیجی بودخواب بودخواب خوبی بود...
ادامه مطلب
زندگیشان توپِ توپ بود اما نه آنقدر که جلوی توپ های دشمن بایستند ... حسابی به سر و وضعشان می رسیدند اما وقتی خرمشهر محاصره شد نرسیدند حتی کفش هایشان را بپوشندxa0و فرار کردند ... شهرشان با خاک یکسان شد و مدتی بعد از دق دلی زندگی بر باد رفته، رفت زیر خروارها خاک...! - ماجرای این پست واقعی است!...
ادامه مطلب